تبليغاتX
خاطرات من . . . .

فرشته ای بودم که روزی به کنار تو آمدم تا کمکت کنم!

                            من را عاشق خودت کردی!

از خدا درخواست کردم که مرا به شکل یک انسان درآورد .......

            خدا خشمگین و غضب آلود شد!!

ولی من باز هم حرف خودم را زدم!

                    وقتی خدا را ناراحت کردم و انسان شدم......

تو........

.........!

 

             ادامه ی مطلب!!

 


نویسنده : یه دختر دل شکسته! ساعت 23:12 تاریخ شنبه یازدهم مهر 1388
دسته بندی :


سلام به همه ی دوستان عزیزم که به من اینقدر لطف دارن!!

      از نظرات حامد عزیزم!کیان و بردیای گل!یکتای عزیز!پویای عزیز!آهنگ هستی و.......!!

ممنونم!

           ببخشید که اینقدر دیر به دیر آپ میکنم!

خیلی گرفتارم!

                       درس و کار و ....... برام وقت نذاشته!

خیلی هم خسته ام!

   با این حال این اپ رو میذارم که حوصلتون سر نره ببینید ادامه ی داستان چی میشه!

 

به ادامه ی مطلب مراجعه کنــــــــید!

 


نویسنده : یه دختر دل شکسته! ساعت 11:47 تاریخ چهارشنبه یکم مهر 1388
دسته بندی :


تک و تنها توی این اتاق

                                 بدون تو هستم!!

کاغذ هایم دردستانم و چشمانم از

                                                     اشک بی فروغ شده !

چرا با من این کارو کردی؟؟!!

چشمانم را باز کردم و برادرم را دیدم که با اسباب بازی هایش بازی میکرد!

نگاهی به من انداخت و گفت:ستاره میای بازی ؟ خنده ای کردم و گفتم:نیمای عزیزم من دیگه بزرگ شدم نمیتونم با تو بازی کنم !

گفت:ازت خواهش میکنم یک بار هار بار نمیشه!

خندیدم و گفتم:خب دوست داری چی بازی کنیم؟

برادرم برقی در چشمانش درخشید و گفت : بیا با لگوهام راه بچینیم!!!

لگوهایش را چیدم و حدود یک ساعت باهاش بازی کردم!!و بعد شام خوردیم سر میز شام نشسته بودم و سرم پایین بود و غذایم را میخوردم!

گاهی اوقات آرزوی مرگ میکردم! دوست داشتم گریه میکردم و به مادرم میگفتم دوستش دارم ! منو از تنهایی در بیار !

همینطور که غذا میخوردم و فکر های مزخرف میکردم مادرم گفت : ستاره.......!

هوووووووممممممم!!

گفت:ستاره.........!

سرم را بالا گرفتم و گفتم:بله!!میدونستم بله ام حالت خاصی دارد ولی اهمیت ندادم!!

گفت:میخواستم بگم گوشیتو تا چند روزی به من بده میخوام یه چند روزی بدون گوشی سر کنی!!و حواست به درست باشه!!

بغض تو گلوم گیر کرد و به زور آب دهانم را قورت میدادم نمیتوانستم حتی یک کلمه حرف بزنم !

گفتم:چرا؟!

مادرم گفتم:میخوام حواست به درست باشه!

خیلی ناراحت و عصبانی بودم!دیگر نمیتوانستم جلوی عصبانیت و خشمم را بگیرم!چند روزی عصبانیتم را مثل همیشه درون خودم خالی میکردم ولی این دفعه دیگر نتوانستم!میدونم....!میدونم با لحن بدی صحبت کردم ولی نمیدونستم دیگه چی کار کنم شاید شماها جای من بودین این کارو نمیکردین!

نگاهی به مادرم کردم در چشمانم غضب موج میزد قاشق ..... چنگالم را با صدای ترقی در بشقابم انداختم و گفتم:من نمیدونم دیگه چی کار کنم!بیاین . . . . بیاین دانشگاه من و نمره های منو ببینین مامان من ۲۰ و خورده ای سالمه!

بقیه بچه هارو ببینین!جلوی اشک هایم را نتوانستم بگیرم و اشک هایم خواستند تا هوایی بخورند!

قطره اشکم بر گونه ام سرازیر شد و گفتم:من با گوشیم مشکلی ندارم فقط . . . . فقط میخوام بدونم محمد به شما چی گفته؟!

اون گوشی خودشه ٬ من چی کارکنم؟من . . . . من صدایم به ناله تبدیل شده بود و اشک هایم جلوی دیدمانم را میگرفت با مکث گفتم:من. . . . . . . . . . دیگه نمیدونم چی کار کنم که شما راضی باشین؟!با سرعت به طرف اتاقم رفتم گوشی ام را برداشتم و Sms هایش را پاک کردم و تمام مشخصات علیرضا رو پاک کردم و به طرف میز ناهار خوری رفتم و گوشی رو خاموش کردم!روی میز انداختم و مشغول جمع کردن میز شدمو بعد از جمع کردن میز کارهایم را کردم و به اتاقم رفتم چراغ مطالعه را روشن کردم و کتاب درسی ام را در دست گرفتم و شروع به خواندن شدم بعد از آنکه دوبار درسم را دوره کردم چراغ مطالعه را خاموش کردم و خوابیدم!!

 

«پایان قسمت هفتم»


نویسنده : یه دختر دل شکسته! ساعت 11:51 تاریخ یکشنبه هجدهم مرداد 1388
دسته بندی :

لینک مطلب


لبخند بر لب میزنم

                           تا کس نداند درد من !

ورنه این دنیا که ما دیدیم

                                           لبخند زدن نداشت!!

از روی صندلی بلند شدم و به طرف آشپزخانه رفتم که به مادرم کمک کنم نزدیکای ظهر بود تحویل سال دقیقه و دقیقثه نزدیک میشد . . . . !! ناهار را خوردیم!

به برادرم دو سه تا تخم مرغ دادم تا بشیند و برای خودش رنگ کند و سرگرم باشد!!

خودم هم مشغول چیدن سفره ی هفت سین شدم. خودم از این مراسم هفت سین و اینا خوشم نمیامد ولی دیگه مجبور بودم همینطور که داشتم کارهایم را انجام میدادم صدای موبایلم را از اتاق شنیدم به طرف اتاق دویدم و موبایل را برداشتم علیرضا بود نمیخواستم جواب بدهم ولی .......!!

گوشی را جواب دادم و خیلی سرد سلام کردم ٬ علیرضا خیلی میخواست از دلم دربیاورد ٬ دوستش داشتم و نمیخواستم از دست بدهمش . سلام کرد و گفت : خوبی ستاره جونم چی کار میکردی ؟! میخواستم بگم بابت تو خیابون متاسفم و منو ببخش البته من خیلی تقصیر نداشتم بیشتر تقصیر دوست دختر قبلیم بود که یک دفعه بدون مقدمه اومد به احوال پرسی کردن!!

گفتم : اشکال نداره منم قبول کردم دیگه !!

علیرضا گفت : ولی انگار هنوز از دلت درنیومده و با من سرد و خشکی !ببین ستاره من و تو رو دوست دارم و حتی بمیرم نمیرم دنبال یکی دیگه ! تا حالا هم به دو تا دختر باهم فکر نکردم!!خواهش میکنم منو ببخش ! کمی فکر کردم : اشکالی نداره عزیزم منم دوست دارم خداحافظی کردیم همون موقع برادر بزرگم از در خونه اومد تو از شمال برگشته بود خسته و کوفته به طرف اتاقش رفت و من هم به سراغ ادامه ی کارم رفتم !!در طول ایام عید من و علیرضا فقط از طرق Sms با هم در ارتباط بودم ! سه ٬ چهار روزی از تحویلی سال گذشت و برادر بزرگم محمد تو اتاق من اومد ٬ ممن تو تختم دراز کشیده بودم و موبایلم رو قفسه ی سینه ام بود و منتظر جوا علیرضا بودم ٬ کتابی هم در دست میخواندم . محمد یکدفعه اومد موبایل من را برداشت و گفت : گوشی من فارسی نداره میدی یک لحظه برام Sms فارسی اومده نمیتونم بخونم من هم سری تکان دادم البته کار دیگری غیر از سر تکان دادن نداشتم چون گوشیم دست برادرم بود به ساعتم نگاهی انداختم ساعت ۳:۰۰ - ۲:۳۰ ظهر بود . یک ربع گذشت گوشیم نیامد نیم ساعت ٬ چهل و پنج دقیقه و بعد چهل و پنج دقیقه محمد گوشی من را آورد و تشکر کرد من بعضی Sms های علیرضا رو خیلی دوست داشتم واسه همین پاک نکرده بودم . کمی به برادرم شک کردم کمی که نه خیلی زیاد شک کردم آدم فضولی بود و مخصوصا در کارهایه من خیلی فضولی میکرد!

روزها میگذشت من و علیرضا دوستیمون نزدیک تر میشد ولی به خاطر ایام تعطیلی و خانواده ام نمیتوانستم با علیرضا بیرون بروم و علیرضا به خاطر همین ناراحت بود !!

چند روز بعد فضولی برادرم تو گوشی ام .... !! مادرم مرا صدا کرد همیشه از مادرم میترسیدم ! مادرم با من صحبت کرد و گفت : تو اصلادرس نمیخونی و همش حواست به گوشیت است !! با کی Sms بازی میکنی و حرف میزنی ؟؟

گفتم : ایام تعطیلیه با دوستام حرف میزنم و Sms میدم جرمه ؟؟!!

گفت : ستاره از این کارا نکن با پسر دوست نشو بهشون اعتماد نکن !!

هراسی در چشمانم موج زد که خودم آنرا میدیم ! زبانم گرفته بود و دست و پایم شل شده بود ! خودم را کنترل کردم و گفتم : من با پسر دوست نیستم . مادرم گفت : یعنی چی ستاره؟؟یعنی داداشت محمد به من میاد دروغ میگه که تو Sms هات نوشته شده گلم ! شب بخیر عزیزم و . . . . !!اینا میاد ؟! یعنی این Sms های یه دختره ؟؟

چند روزی بود گوشی ام خراب شده بود و گوشی ام را داده بودم درست کنند و به خاطر همین گوشی برادرم را برداشته بودم !! گفتم : این گوشی من نیست این Sms ها از اول تو گوشی بوده و منم پاکشون نکردم !!

خون جلویه چشمهایم را گرفته بود و میترسیدم ! میترسیدم از اینکه مادرم بفهمد !!

بلاخره یک جوری قضیه رو پیچوندم و به طرف اتاقم خودم رفتم آنقدر از دست برادرم عصبانی بودم که حد نداشت ! من مثه سنگ صبور بودم ولی این دفعه دیگه سنگ صبورم داشت میترکید !!

تو خونه همش زیر نظر بودم همه بهم شک داشتند !!میخواستم یک جوری اعتماد مادرم و داداشم را جلب کنم ولی نمیشد !! دوست داشتم با یک نفر حرف میزدم و حرف هایه دلم را میگفتم !! از طرف دیگر علیرضا به من فشار می آورد که چرا ارتباطم را کم کرده ام !؟نمیدانسنتم چیکار کنم !!؟؟

علیرضا من را باور نمیکرد من خیلی زیر فشار بودم کم کم ایام تعطیلی نوروز به پایان رسید و من به دانشگاه رفتم امتحاناتم را پاس میکردم و واحد جدید میگرفتم دوست داشتم یک جوری درس میخوندم که مادرم نشان دهم درس میخوانم تا حرفی برایه زدن نداشته باشد!!

ولی انگار این کارهای من فایده نداشت به همین دلیل تصمیم گرفتم به مشاوره بروم تا کمی از زیر فشار دربیایم !!

از دو سه نفر آدرس چند تا روانپزشک خوب را پرسیدم و تصمیم گرفتم فردا به مشاوره بروم !!

به طرف خانه راه افتادم در خانه را باز کردم ! خیلی خسته بودم ساعت ۳ و ۴ بعد از ظهر بود و از دانشگاه آمده بودم لباسهایم را عوض کردم  در اتاق برادر کوچکم در تختش بود و خواب بود !

در اتاق من یک کاناپه ی راحتی بود کتاب درسی ام را برداشتم و روی کاناپه نشستم و مشغئل خواندن شدم !! ولی آنقدر خسته بودم که روی کاناپه خوابم برد !!

 

((پایان قسمت ششم))


نویسنده : یه دختر دل شکسته! ساعت 12:11 تاریخ جمعه نهم مرداد 1388
دسته بندی :

لینک مطلب


من و تو هر دو رود خانه ای بودیم که به دریا میریختیم . . . . .!!

                                  فکر میکردم از هم جدا نمیشویم !!!

ولی یادم نبود از آن راه نروم

                                            چون سنگی آن جا بود که من و تو را جدا میکرد . . . . . !!

از خواب پاشدم مادرم گفته بود زود بیدار شوم که برویم خرید.یک لیوان چای خوردم و قتی لیوان چای را تمام کردم به ته آن نگاه کردم کمی به فکر فرو رفتم !! یعنی امروز کسی تو سفره ام می افتاد البته من به این فال و این چیزا اعتقادی نداشتم!!

حاضر شدم سوار ماشین شدیم ٬ استارت ماشین را زدم و به طرف بازار حرکت کردم. ماشین را پارک کردم ٬ کمی طولش دادم تا پیاده شدم ٬ وقتی پیاده شدم با دیدن صحنه ای در سرجایم میخکوب شدم و بهت زده نگاه کردم. دستانم بیش از این زور ندارد بنویسد ! کمی خودم را کنترل کردم و به طرف مادرم راه افتادم پاهایم از شدت ناراحتی می لرزید و نمیتوانستم راه بروم . نمیتوانستم جلوی خودم را بگیرم ٬ من آدم صبوری بودم ولی . . . . !!کیفم را باز کردم موبایلم را دراوردم و به علیرضا Sms دادم :

با دوست دختر جدیدتون خوش میگذره حالا شما کجا اینجا کجا قرارتون رو تو جای خرید میذارین؟واقعا که !!!!!!!!! متاسفم !!

علیرضا رو زیر نظر داشتم وقتی Sms را دادم ٬ قیافه اش تغییر کردد رنگش زرد شد انگار یک پارچ آب روش خالی کردم!!با دقت به دور و برش نگاه کرد من هم پشتم را کردم و به طرف مادرم رفتم و در انتخاب ماهی و سبزه و . . . . کمک کردم .

علیرضا جوابم را داد:

اگه زنگ بزنم میتونی جواب بدی؟! خواهش میکنم بگو آره !!

علیرضا زنگ زد گوشی را برداشتم ٬ به مادرم گفتم که دوست دانشگاهیه و یه خورده سوال داره!!

مادرم با اوقات تلخی گفت : تو خیابون جای جواب دادن به سواله!!!!!!!!پشتش را کرد و رفت!!

من هم بی اعتنا بدون سلام کردن و حتی بدون اینکه علیرضا یک نفس تازه کند گفتم : نمیدونستم یه پسر یا حتی یه دوست همزمان به دو نفر فکر کنه !!!!! علیرضا من دوست داشتم چرا ؟؟ چرا؟؟ این کارو با من کردی؟؟

علیرضا گفت : ستاره من به دو تا دختر فکر نمکنم من فقط به تو فکر میکنم !! این دختره که میگی دوست دختره قبلی منه که الان منو دید و اومد به سلام احوال پرسی!!باور میکنی؟؟ به خدا راست میگم ! من تو رو دوست دارم و بهت خیانت نمکینم !!!

کمی ساکت شدم و در فکر فرو رفتم آنقدر گرم فکر کردن بودم که علیرضا گفت : ستاره ....!! الو.....!! اونجایی ؟؟

صدایم میلرزید گفتم : آره من تا وقتی از زبون خودش نشنوم باور نمیکنم !!!!!!

علیرضا گفت : خب ...... !! خب ..... !! الان کجایی بیا ازش بپرس صدایش می لرزید و نمیتوانست خودش را کنترل کند ....... !!

گفتم : زیاد نگران نباش اگه راست گفته باشی مثل همیشه و یا حتی بیشتر دوست دارم !! اگه هم دروغ گفته باشی ...... !! یعنی اینکه منو بدبخت کردی!!

گوشی رو قطع کردم و به مادرم گفتم : میروم اون طرف ببینم  چیزی نداره !! مادرم سخت مشغول بود سری تکان داد !!!به طرف علیرضا راه افتادم ......!! دختره کنارش بود !!

دستش را جلو آورد و گفت : من بیتا هستم ...... !! دست دادم و گفتم : ستاره شما کیه علیرضا هستین ؟؟ بیتا نگاهی به علیرضا کرد و گفت : من دوست دختر قبلی علیرضا هستم و دست پسری که به طرفمان می آمد را گرفت و گفت : اینم نامزدم علی !!!!!!!!

گفتم : مرسی خوش حال شدم از آشناییت!!

به علیرضا نگاه کردم ..... ٬ علیرضا با من و بیتا خداحافظی کرد و به طرف مادر بزرگش رفت !من هم به طرف مادرم رفتم و گفتم : چیزه خوبی نداشت شما انتخاب کردین ؟؟با اینکه ذهنم درگیر بود ولی جملات یه جوری تنظیم میکردم که ضایع نشوم مادرم کلی خرید داد دستم و به طرف ماشین رفتیم و استارت زدم و به طرف خانه راه افتادم !!کمک کردم وسایل را به آشپز خانه بردم .....!!

خیلی خسته به طرف اتاقم رفتم همینطور که لباسهایم را عوض میکردم در فکر علیرضا بودم نمیدانستم راست میگوید یا دروغ !! ولی با این حال هنوز دوستش داشتم !!

من حرفش را باور  داشتم و میدانستم راست میگوید و به من دروغ نمیگوید ...... !!!

به طرف هال رفتم روی مبلی که از بچگی پدرم رویش مینشست و مال او بود نشستم و به یاد پدرم افتادم یاد بچگی هایم که چقدر زود گذشت ........!!

 

((پایان قسمت پنجم ))


نویسنده : یه دختر دل شکسته! ساعت 9:46 تاریخ پنجشنبه یکم مرداد 1388
دسته بندی :

لینک مطلب


سلام به همگی ذوستان عزیزم .........!!

اول از همه بابت قسمت چهارم که غلط املایی داشت معذرت خواهی میکنم.....!!

خیلی سری تایپ میکردم.....!!

دوستان گلم ٬ بازدید کننده های عزیزم ٬ کیان ٬ بردیا ٬ حامد ٬ استاد عزیزم ٬ یکتا جان و.......

این روزا سرم خیلی شلوغه و برای چند روزی به مسافرت میروم......!!

آرزوی موفقیت برای همه ی شما عزیزانم دارم.......!!

 

 

 

با نظرات زیبایتان نبود مرا پر کنید!!


نویسنده : یه دختر دل شکسته! ساعت 9:56 تاریخ چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388
دسته بندی :


عروسکی بودم برات!

                         که تو با من بازی کردی........!

وقتی کهنه شدم مرا

                                     دور انداختی و عروسک دیگری خریدی!!

عید کم کم نزدیک می شد و من و علیرضا بیشتر به هم نزدیک میشدیم.

فکر میکردم علیرضا مرا دوست دارد ولی .......!!

روزها مثل کاغذی که ورق میزدم میگذشت!

کم کم به چهارشنبه سوری نزدیک شدیم!

معمولا از همون بچگی روز چهارشنبه سوری ما به بیرون نمیرفتیم. من نگران علیرضا بودم!خیلی سر به هوا بود بهش Sms دادم کجایی؟

خودم جواب سوال خودم رو میدونستم شاید شما هم بتونین حدس بزنین که علیرضا بیرون بوده!!!!!

برادر کوچکم عاشق این بود که دم در خونه چیز میز بترکوند!واسه همین مادرم گفت: ستاره امیر ٬ رو ببر پایین یکم بازی کنه!!

لباسهایم را پوشیدم و رفتم پایین اسم برادرم امیر بود من بهش میگفتم نیما چون اسم دومش نیما بود .در حیاط را باز کردم و به نیما گفتم : یه چیز بده برات بترکونم. نیما هم بهم یه چیزی داد! کبریت را روشن کردم و به شعله ی افروخته و عصبانی اش که ناراحت بود بیدارش کردم نگاه کردم!

ترقه ی نیما را روشن کردم و دادم دستش اونم انداخت وسط کوچه همین که اومد بترکه یکی از پشت سر سلام کرد. و بعد سلامش ترقه با صدای بلندی ترکید. به پشت سرم نگاه کردم و دیدم آرین یکی از همسایه هایمان است . گفتم: سلام اینجا چی کار می کنی؟!

گفت : برادرم رو آوردم با داداشت بازی کنه مشکلی هست؟!آرین یکی از همبازی های بچگی من بود که وقتی رفت دبیرستان از من جدا شد !! ما خیلی سال بود توی این خانه زندگی میکردیم و اوناهم از اون موقع تا الان هستن!!

گفتم:نه اشکالی نداره ! آرین گفت: اسمت چی بود؟! آسمان بود ٬ ماه بود ٬ خورشید بود چی بود ؟؟!!

با صدایی لرزان گفتم :مسخره میکنی....... ستاره!!

 آرین با قیافه ی همیشگی اش گفت : نه فقط میخواستم بخندیم!

 حیاط نسبتا بزرگی داشتیم که از کوچه سه پله میخورد و به حیاط میخورد!حیاطی که باغچه هایش همیشه سبز بود و بوی خوش میداد!

روی پله دوم نشستم و به آرین گفتم : برای نیمارو هم روشن میکنی؟!

آرین قبول کرد . من هم همینطور که به برادر خودم و برادر آرین و خود آرین نگاه میکردم به فکر فرو رفتم ٬ من و آرین هفت ٬ هشت سال اختلاف سنی داشتیم!

آرین از من پرسید: چه رشته ای هستی؟

- تجربی سال دوم ......تو چی؟؟!!

-من دارم کم کم دکتر میشم روانپزشکی میخونم هر وقت افسردگی و ار نوع بیماری ها گرفتی بیای پیشم تو مثل خواهرمی!!

لبخندی زدم و تشکر کردم و با خودم گفتم اگر اینطوره من باید هر روز هفته پیش تو باشم!!

دو ٬ سه ساعتی گذشت نیما و برادر آرین رفتند خونه........ من و آرین موندیم!

آرین روی پله ها کنار من نشست و گفت: احساس کردم حال نداری چی شده؟؟ دلت گرفته؟

نگاهی به چشمان آرین کردم ! با چشمانش حرف میزدم ! سکوتمان نشانه ای از حرف های زیادی بود که دیوار شیشه ای جلوی آن را گرفته بود!!

خندیدم و گفتم: نه بابا ...... ! چه فکرایی میکنی!! منو دلتنگی؟؟!! آرین گفت: به هر حال ....!!

توی اون یک ربع نیم ساعتی که با آرین حرف زدم هم راحت شدم و هم آرین حرف دلشو غیر مستقیم گفت که من حتی فکرش هم نمکردم!!من با هیچ کس جزء آرین آنقدر راحت نبودم حتی علیرضا!!!!

از روی پله ها بلند شدم نگاهی به آرین گفتم : دیر وقته من دیگه میرم آرین بلند شد خداحافظی کرد و من به طرف آسانسور راه افتاد وارد آسانسور شدم دکمه ی چهار را فشار دادم که آرین در رو باز کرد و با خنده گفت:منم میخوام برم خونه ها!!

دکمه ی آخر یعنی پنج را فشار داد !! سرم پایین بود و اشک در چشمانم جمع شده بود!! آرین به هوای بند کفش خم شد و خواست بلند شود که اومد جلوی صورت من و گفت گریه میکنی؟!

گفتم : نه.........!!!واسه چی باید گریه کنم؟! فقط خیلی خستم ......

آسانسور ایستاد و در را باز کردم و به آرین نگاه کردم و گفتم اینو بدون که گریه نمیکردم!!

میدونستم گریه میکنم و اونم میدونست ولی به هر حال!!

وارد خانه شدم و به طرف اتاقم رفتم نیما در تختش خواب بود و مادرم در اتاقش کتاب میخواند.

لباسهایم را عوض کردم چراغ خواب را روشن کردم و کتابی در دستانم گرفتم و مشغول خواندن شدم حوصله کتاب خواندن را نداشتم فقط واسه این کتاب را برداشتم که ذهنم آزاد شود.......

کم کم خوابم برد و همینطور که در فکر آرین و علیرضا بودم چراغ را خاموش کردم و خوابیدم!!

من آرین را  دوست داشتم ولی اگر خیلی هم دوستش داشتم هرگز به علیرضا خیانت نمیکردم و دوسش میداشتم و رهایش نمیکردم!!


نویسنده : یه دختر دل شکسته! ساعت 21:27 تاریخ یکشنبه بیست و یکم تیر 1388
دسته بندی :

لینک مطلب


با سلام خدمت حامد عزیزم.........!

امیدوارم که راضی باشی تو وبم جوابتو میدم ممنون از نظرت ......!!

می بخشید جوابتو این جا دادم امیدوارم بیای و ببینی ..........

حامد جان به این دلیل در وب جوابتو میدم چون آدرس وبتو ندادی و من هم برای تشکر٬ در وبم

جوابتو دادم..........

امیدوارم بیای ببینی و خوش حال بشی((مرسی از نظرت بازدید کننده عزیز))

..................................................................................................

 آرزو جان سلام:

ممنون از نظرت می بخشید که در وبم جوابتو میدم چون واقعا نمیدونستم کجا جوابتو بدم !!

امیدوارم و بیای و ببینی که این جا جوابتو میدم

بازم بیا و نظر بذار آرزو جان امیدوارم راضی باشی


نویسنده : یه دختر دل شکسته! ساعت 13:29 تاریخ پنجشنبه هجدهم تیر 1388
دسته بندی :


مداد در دستانم و کاغذ هایم ولو.........!

                    خسته شدم از نوشتم!

رمق ندارم و دلم را شکسته است!

                                               با اینکه دلم را شکسته هنوز دوستش دارم.....!

عکسش روی میز افتاده و به من خیره شده!

انگار میخواهد چیزی بگوی!!!!!!

                                                  دوستت دارم........!!!

با صدای موبایل از خواب پریدم. گوشی ام را برداشتم ٬ علیرضا بود جواب دادم:سلام خوبی؟علیرضا با صدایی محبت آمیز گفت:سلام ستاره جان! چه عجب گوشی ات رو جوا دادی!ما رو قابل دونستی!؟!؟

خنده ای کردم و گفتم: برو خدارو شکر کن جواب دادم عوض تشکرته!!!!

گفت : باشه عزیزم میخواستم بگم میتونی امشب شام بیای بیرون؟

قبول کردم و گفتم : باشه!ولی کجا؟قرارو گذاشتیم و خداحافظی کردم!

برادرم امشب کلاس داشت و با مادرم میرفت..... برادرم هم که رفته بود شمال از جام بلند شدم برادرم داشت حاظر میشد پرسیدم تا کی کلاسی

- نزدیک ۱۰ اینا!

بعضی وقتها که دارم مینویسم با خودم فکر میکنم چرا این کارو کردم ؟! نمیدونم چرا؟ مادرم رفت ٬ میخواستم به علیرضا زنگ بزنم و کنسل کنم ولی دلم نیامد.........!!

حاضر شدم خودم را درست کردم و به علیرضا زنگ زدم که بیاد دنبالم وقتی اومد دنبالم رفتم تو ماشین نشستم سلام کردم و لبخندی زدم..........!!

صورتش رو آورد جلو که .........! من خودم رو عقب کشیدم و گفتم:اول جواب سلام ! دوم ما از این کارا نداشتیم سوم بذار اقلا یکم بگذره!!!!!!!!!!!

منو برد رستوران اون شب قشنگ ترین شب زندگیم بود! هنوز هم اینو میگم ولی نمیدونم چرا؟!اگر از همون اول میدونستم که علیرضا چه آدمی هست اینو نمیگفتم!!!!!!!شایدم تقصیر من بوده!!!

تو را خونه بودم ساعت ۹:۲۰ شب بود . رسیدیم دم در خونه !

علیرضا نگاهم کرد و گفت : خیلی شب قشنگی بود لبخندی زدم و تایید کردم.......

علیرضا به طرفم آمد و جای بوسه ی قبلی را محکم تر کرد! در ماشین رو باز کردم لبخندی زدم و پیاده شدم و به خانه وارد شدم هنوز برادرم و مادرم نیامده بودند تلویزیون را روشن کردم و روی مبل راحتی نشستم و کم کم خوابم برد!! صدایی شنیدم مامانم بود که میگفت:ستاره برو تو تخت بخواب! اینجا جای خوابه؟؟؟!!!از جام بلند شدم و با چشمایی بازو بسته به اتاقم رفتم روی تختم افتادم و خوابیدم!!

 

                ای کاش چشمانم به روی واقعیت باز بود و

من میدیم ........!!

 

                 پایان قسمت سوم


نویسنده : یه دختر دل شکسته! ساعت 11:44 تاریخ پنجشنبه هجدهم تیر 1388
دسته بندی :

لینک مطلب


                                     پنجره ی اتاقم روبه تنهایی باز ست

   و من به مجسمه تنهایی خیره شده ام

                                                                                                 و برای شما مینوسم تا

                                         شاید مجسمه تنهایی بشکند!

با ترس از خواب پریدم تمام بدنم از عرق خیس بود و خودم هراسان به اطراف نگاه میکردم ٬ نمیدانستم چه اتفاقی افتاده است بعد از اینکه کمی خودم را کنترل کردم و آرامش پیدا کردم به پهلو رو به دیوار دراز کشیدم ٬ یک دفعه یاد گوشی ام افتادم و با حرکتی سریع موبایل را از زیر سرم برداشتم و نگاهی کردم . دیدم Sms & Miss call داشتم.

با دستی لرزان فقل گوشی ام را باز کردم و شماره برایم آشنا آمد Sms هایم را باز کردم و دیدم خود پسره است متنی داده بود که مرا به فکر برد:

سلام گلم!من علیرضا هستم خوش حالم که با تو آشنا شدم گلم !!

احساسم را باور نداشتم و نمیدانستم چجور احساسی است .احساسی بود که تا به حال پیدا نکرده بودم.ترس تمام وجودم فراگرفته بود در حالی از خوش حال در پوست خود نمیگنجیدم!نمیدانستم ......نمیدانستم ترسم برای چه بود؟در حالی که دلیلی برای خوش حالی ام نمیدانستم!!

جواب علیرضا را دادم میدانستم خواب است ولی از خوش حالی جوابش را در ساعت ۳:۳۰ صبح دادم!!

با صدای برادر کوچکم از خواب پریدم ! نگاهی به اتاق انداختم نمیدانستم ساعت چند است برای همین موبایلم را برداشتم که ببینم ساعت چند است.دیدم که از طرف علیرضا Sms داشتم.ساعت ۱۰:۱۵ صبح بود و من از شدت خستگی نمیتوانستم تکان بخورم.Sms هایم را باز کردم . علیرضا نوشته بود:

سلام ستاره جان!خوبی گلم؟من ۲۵ سالمه و تو منطقه ونک تهران میشینم!!

از جایم بلند شدم چشمانم به شدتی سیاهی رفت که به در خوردم و به طرف دستشویی رفتم.به هال رفتم مادرم در آشپزخانه مشغول کار بود و برادر کوچکم از این ور به اون ور میدوید!!و بازی میکرد . آرزو داشتم حتی اگه شده ۱ دقیقه جای برادر کوچکم باشم و لذت ببرم.من از زمان زندگیم استفاده نکردم!!خوب معلوم است در زمان کودکیم با از دست دادن پدرم دنیا برایم مرگ شد و روز به روز مجسمه ی تنهایی بزرگتر میشود!!

به آشپزخانه رفتم ...... سلام کردم . مامانم گفت:سلام ستاره حالت خوبه ؟ چرا اینقدر میخوابی؟!تو که سحر خیز بود؟؟!!!

گفتم:دیشب خوابم نمیبرد واسه همین صبح زیاد خوابیدم!!یک لیوان چای برای خودم ریختم و به اتاق رفتم فکر میکردم ٬ فکر میکردم به اختلاف سنی خودم و علیضا!!علیرضا۲۵ ساله و من تازه به ۲۰ سال میرفتم!!نزدیک ۵ سال اختلاف سنی!!

همانطور که چای میخوردم جواب علیرضا رو میدادم!!بهم زنگ زد اما جواب ندادم و براش Smsدادم من خونم و نمیتونم جواب بدم.

بعد از چند روز من و علیرضا فقط با Sms در ارتباط بودم و حتی صدای هم دیگر رو نشینده بودیم!!تا اینکه یک روز مامانم با بردار کوچکم به خرید رفتند و بردار بزرگم و هم دانشگاه بود گوشی رو برداشتم و به علیرضا زنگ زدم همانطور که منتظر بودم علیرضا گوشی رو برداره علیرضا گوشی رو برداشت وبا صدای نسبتا کلفت خودش خیلی مهربانه جواب مرا داد احساس کردم اولین کسی است که به من محبت میکند.کلی با هم حرف زدیم و قرار گذاشتیم بریم بیرون ۲۶ اسفند ۱۳۸۳ بود کم کم هوا رو به بهاری نزدیک میشد و عید فرا میرسید!!

کم کم داشتم از تنهایی در میامدم و به علیرضا وابسته میشدم !! هنوز هیچی نشده بود بهش علاقه مند شده بودم ! روزها پشت سر هم میگذشت !و من هنوز از خواب غفلت بیدار نشده بودم دو روز بعد از صحبت من با علیرضا قرار بیرون رو محکم کردم و ۲۸ اسفتد ماه ساعت ۱۲ همو دیدیم !بهم نزدیک شدیم و سلام کردیم قدش خیلی بلند بود و درشت هیکل بود و چشای براق داشت شروع کردیم به راه رفتن نزدیک خانه ی ما بودیم که اگه دیر شد زود برم خونه!!باد سردی می آمد و من دستانم یخ کرده بود . خیلی غیر منتظره علیرضا دست مرا گرفت دستانش گرم و بعد از چند دقیقه دست مرا گرم کرد !!!

کلی حرف زدم و راه رفتیم!!کم کم به کوچه خانه ما رسیدیم نگاهی به علیرضا کردم و به کوچه خانه مان کردم که ناگهان علیرضا بوسه ای بر گونه ی من گذاشت و گفت : دوست دارم برو دیگه دیرت میشه مامانت اینا نگرانت میشن !!دستش را به جلو من آورد دست دادیم نمیدانستم چه بگویم به چشمانش نگاه کردم و بیشتر علاقه مند شدم.به طرف خانه رفتم کوچه خانیمان که بی عبور بود را رد کردم و با خودم در فکر بودم . در را باز کردم و به داخل خانه رفتم. کسی خانه نبود تعجب کردم!! لباس هایم را عوض کردم و روی مبل رو بروی آشپز خانه ولو شدم.صدای تیک تیک ساعت واژه های بی صدای نفسم را پر می کرد!!انگار با زمان حرف میزدم به چیز های زیادی فکر میکردم !

دستی به گونه ام کشیدم و یاد بوسه ناگهانی علیرضا افتادم !!

حوصله ام سر رفته بود در فکر عمیقی فرو رفته بودم که در با صدای بلندی باز شد و برادر کوچکم به طرف من آمد خیلی شر بود و از مدرسه اومده بود یه کمی اذیت کرد و رفتسراغ کار خودش مامانم هم پشت سرش اومد سلا کردم .........و به اتاقم رفتم  بعد از چند دقیقه مامانم مرا صدا کرد و  گفت:ستاره میزو بچین .......

ناهار بی سر و صدایی خوردیم بعد از ناهار به طرف اتاقم رفتم و در تختم دراز کشیدم و چشمهایم را بستم ............!!

                ((پایان قسمت دوم))


نویسنده : یه دختر دل شکسته! ساعت 9:44 تاریخ شنبه سیزدهم تیر 1388
دسته بندی :

لینک مطلب